مير تقي الدين كاشاني

71

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

وه كه هرگه پيش شمع خويش آهى كرده‌ام * سر ز من پيچيده پندارد گناهى كرده‌ام * * * خبر رفتن آن سرو روانم دادند * وه كه آخر خبر از رفتن جانم دادند * * * مپوشان از من ديوانه آن زلف سمن‌سا را * كه بىزلفت به صد زنجير نتوان داشتن ما را * * * براى گريه دايم آستين پيش جبين دارد * مگر آن طفل بدخو گريه را در آستين دارد * * * دگر از تاب مىافروختى رخسار مهوش را * تعالى اللّه چه آب است اين‌كه مىافروزد آتش را و له فى الرّباعيات زلف تو كه وقت عاشقان خوش دارد * از بهر چه خويش را مشوّش دارد امّا چه عجب اگر ندارد آرام * زين گونه كه جا بر سر آتش دارد * * * لعل تو كه رنگ مىِ بىغش دارد * چون چشم توام مدام سرخوش دارد آن زلف كه فتنه گشته بر عارض تو * نعل دل عشاق در آتش دارد * * * يا رب ز تو ناز تا به كى خواهد بود * وز بنده نياز تا به كى خواهد بود تا چند چو شمع بىرخت خواهم سوخت * اين سوز و گداز تا به كى خواهد بود ؟ * * * اى آن‌كه ز خود بىخبرت مىبينم * هر لحظه به شكل دگرت مىبينم چون جان نفسى تو را نديدم در بر * اى عمر همين در گذرت مىبينم * * *